تبليغاتX
دانشجویان دانشگاه آزاد (ورودی 1381)

دانشجویان دانشگاه آزاد (ورودی 1381)
یاد آوری دوران دانشجویی 
قالب وبلاگ
لینک های مفید




گفت دانایی که: گرگی خیره سر، هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته می شود انسان پاک

وآن که با گرگش مدارا می کند خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر! وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب با که باید گفت این حال عجیب؟..
[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 12:30 ] [ ]


HAPPY NEW YEAR

Receive my simple gift of LOVE

Wrapped with SINCERITY

Tied with CARE &

Sealed with BLESSINGS

to Keep You HAPPY & SAFE all the life long.

HAPPY NEW YEAR....

[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 0:14 ] [ ]

  سال نو بر همگي مبارك!

انشاله كه همگيتون سال خوبي داشته باشيد!

[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 1:17 ] [ ]

داستاني کوتاه و بسیار زیبا (تدی استوآرد)

تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد...

 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.


معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

 


تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !

همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد.. وجود فرشته ها را باور داشته باشيد و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت

 

[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 22:53 ] [ ]
مردی مقابل گل فروشی ايستاد ، او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت :
می خواهی تو را برسانم ،دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!

مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست ، طاقت نياورد٬ به گل
 فروشی برگشت٬دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش
 آن را به دست مادرش هديه بدهد.

شکسپير می گويد : به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری ، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن

[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 23:43 ] [ ]

  سخت است فهماندن چیزی به کسی که در قبال نفهمیدنش پول میگیرد.

                                                                                                       
احمد شاملو

[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 0:16 ] [ ]
I wish to express my felicitation to all christian all around the

world on occasion of the turn of the New year
!

                                ! Merry christmas

[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 19:26 ] [ ]

  

روي گل شما به سرخي انار؛ شب شما به شيريني هندوانه ؛ لبتان مثل پسته خندان ؛

عمرتان به بلنداي يلدا و غمهايتان به كوتاهي روزش باد.

                               يلدا مبارك!

[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 21:5 ] [ ]

   

 نيا باران زمين جاي قشنگي نيست من از اهل زمينم خوب

 مي دانم كه گل درعقد زنبوراست ولي سوداي بلبل دارد و پروانه

را هم دوست مي دارد نيا باران زمين جاي قشنگي نيست ...

[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 22:6 ] [ ]

پيشاپيش فرا رسيدن محرم و تاسوعا و عاشوراي حسيني را به همه تسليت عرض مي نمايم

التماس دعا!

 

[ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 14:12 ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

امکانات وب


تبادل لینک